|
|
|
به موسوي راي نمي دهم، شوخي کردم مي دهم!
نوشتاري از سيدابراهيم نبوي براي سومين همايش موج سوم
من قصد ندارم مستقیماً هیچ دفاعی از یک نامزد انتخاباتی مثل آقای میرحسین موسوی بکنم. نامزدی که دوازده سال پای نامزدیاش مو سفید کردیم تا بالاخره ایشان بله را گفت، حالا دیگر چه فایده! بعد از این همه مهرورزی، حالا چه وقت آمدن بود؟ من به آقای موسوی رای نخواهم داد، چرا که ایشان هنوز در جریان مسائل بیست سال اخیر نیست و نمیداند که حداقل اگر سیبزمینی و شیر ارزان نمیدهد، لااقل نفری شصت هزار تومان پول بدهد.. به نظر میرسد آقای موسوی هنوز در جریان مسائل سه چهار سال اخیر نیست و نمیداند که یک نامزد محترم حداقل باید چهار تا دروغ بگوید و چهار تا آمار الکی بدهد و ده تا وعده دروغ بدهد تا مردم مطمئن شوند که واقعا این نامزد محترم عزم راسخی دارد که رئیس جمهور شود. من به آقای موسوی رای نخواهم داد، چون به منافع صنفی خودم فکر میکنم. من به همان کسی رای میدهم که زودبازدهترین بنگاههای اقتصادی از تولید به مصرف را برای طنزنویسان کشور نهتنها ایجاد کرد، بلکه طنز ما را به جهان هم صادر کرد. درست است که در این چهار سال تعداد بسیاری بیکار شدند، اما طنزنویسان کشور نهتنها بیکار نشدند، بلکه همچون من و سخنگوی دولت مجبورند در چهار پنج شغل فعال باشند و تازه باید پشت دیوارخانه شما هم رانندگی کنیم. آقای موسوی! من به کسی رای میدهم که هر سال حداقل ده کتاب طنز میتوانم در موردش بنویسم، هر ماه سوژه یک رمان طنز را از رفتارش میگیرم، هر هفته برایم یک سخنرانی کامل طنز اجرا میکند، به مردی رای میدهم که صبح سرزده از خواب بیدار میشود و هر روز بین 18 تا 28 ساعت زحمت میکشد تا ما بتوانیم بخندیم، همو که اساماسها نامش را تکرار میکنند، نامی که مطمئنم تا یک روز پس از اعلام نتیجه انتخابات همچنان در ذهن مردم باقی میماند. شوخی دیگر بس است.........! نه، شوخی کردم، هنوز چند ماهی به پایان رسمی شوخی مانده است. اما من، بهخاطر خاتمی بزرگ، بهخاطر موسوی که رفیق سالهای سختی این ملت بود، بهخاطر شور و امید یک ملت، بهخاطر بازگشت احترام به میهن، بهخاطر افزایش آزادی زنان کشورم، بهخاطر احترام به امنیت و صلح جهانی، بهخاطر معلمان، بهخاطر کارگران، بهخاطر جانبازان، بهخاطر دانشجویانی که سختی و فشار را تحمل کردند، بهخاطر روزنامهنگاران، بهخاطر فیلمسازان، بهخاطر داستاننویسان و بهخاطر همه کسانی که چند سال است مجبورند دست به دست هم بدهند و کار و زندگی را کنار بگذارند و جوک بسازند، از خودم و منافع ناچیز شخصی خودم گذشت میکنم و به میرحسین موسوی رای میدهم. ایمان دارم و امیدوارم که میرحسین موسوی تحمل آن را داشته باشد که بشود درباره دولت او طنز نوشت. برای پیروزی میرحسین موسوی که اگر چه کمی دیر آمد ولی خوش آمد، از همه میخواهم دست به دست هم بدهند و اراده یک ملت را نشان دهند. زنده باد ایران، زنده باد استقلال، زنده باد آزادی، زنده باد تمامیت ارضی و اقتدار ملی، زنده باد زبان زیبای فارسی و زنده باد جنبش عظیم اصلاحات.
|
|
|
|
|
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 | |
|
|
| |
|
|
|
من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.
من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.
من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.
من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.
من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.
من کيستم؟،،
|
|
|
|
|
دوشنبه پنجم اسفند 1387 | |
|
|
| |
|
|
|
دخترتون ديشب عروس شده اينهم مهريه اش
خاطره اي از عموي پاسدار من
چند وقت قبل خاطره اي از عموي خودم شنيدم گفتم شايد بد نباشه اون را برای شما بنویسم . همه چيزه اين خاطره واقعيه به جز اسامي .. چون اصلا عموم اسمهاي اصلي رو به من نگفت (فقط اسم ليلا واقعيه).عموي من الان سرهنگ سپاه پاسداران جمهوري اسلاميه و همسرش فوت شده، زمان جنگ ايران و عراق در زندان عادل شيراز خدمت ميکرد.فکر ميکنم اگه اين خاطره رو از زبان خود عموم بنويسم بهتره? فردا روزي بود که قرار بود من به همراه چندتا از بچه ها به جبهه اعزام بشيم . با اينکه خيلي دوست داشتم جنگ رو از نزديک احساس کنم اما خيلي نگران بودم شايد به خاطر اين بود که از مرگ ميترسيدم . اتفاقا از بين زندانيها چندتا خانم بودن که قرار بود فردا صبح اعدام بشن . جرم اکثرشون سياسي بود . و بعضي هاشون هم مجرد بودن (همينطور که ميدونين اعدام خانمهاي مجرد طبق قوانين نانوشته جمهوري اسلامي ايران ممنوعه) شب بعد از شام و خوندن دست جمعي دعاي کميل ، رئيس زندان همه بچه ها رو صدا کرد و گفت : براي برادراني که فردا به سلامتي عازم جبهه هستند خبر خوبي دارم . امشب شبي هست که ميتونن از بين زنان مجردي که قراره فردا اعدام بشن اوني رو که مايل هستن انتخاب کنن و حاج آقا رضايي هم تشريف آوردن تا هر زني رو که خواستن امشب موقتا به عقد برادرا دربيارن و درواقع امشب زحمت خطبه عقد با حاج آقاست?حالا براي سلامتي امام و اسلام صلوات جميع خطب کن و?براي يک لحظه هراس عجيبي تمام تنم رو فرا گرفت . اصلا فکر نميکردم شبي که قرار بود شب اعزامم به جبهه باشه شب عروسي هم باشه . به سمت سالني رفتيم که دختران زنداني اونجا به صف ايستاده بودند . جالب اينکه بعضي بچه ها که همراه من بودند مجرد نبودند اما حاظر بودند که اين کار رو انجام بدند اما برخي ها با اينکه مجرد هم بودند نيامده بودند . با ديدن دخترها يک لحظه ميخواستم برگردم . اما سهيل که يکي از دوستام بود و سه چهار سالي سنش از من بيشتر بود گفت کجا ميري مجيد. وبا خنده ادامه داد نکنه ميخواي ناکام از دنيا بري؟!از اين شوخيش اصلا خوشم نيومد اما هرچي بود وسوسه شدم که بمونم . در نهايت هر کدوم از بچه ها دختري رو انتخاب کرد و حاج آقا رضايي که روحاني زندان بود يکي يکي دخترا رو به عقد چند ساعته بچه ها در مي آورد.يادمه بعضي از دخترا راضي به اين کار نبودن اما چاره اي نبود. محال بود رئيس زندان اجازه بده دختري باکره اعدام بشه. تقريبا براي هر کدوم از ما يک دختر ميرسيد.نوبت من شد. دختري که انتخاب کرده بودم چهره معصومي داشت اسمش ليلا بود . حاج آقا رضايي صيغه عقد رو خوند و منو ليلا حالا زن و شوهر بوديم. اونم چه زن و شوهري?زني که قرار بود فردا صبح اعدام بشه. از ليلا پرسيدم به چه جرمي به اعدام محکوم شده ؟ گفت يک روز به همراه دوستش در يکي از جلسات حزب توده شرکت کرده و از بخت بد همون شب مامورها ريختن تو خونه و همشون رو گرفتن.ميگفت که براي اولين بار بوده که تو جلسات سياسي شرکت ميکرده و فکر نميکرده که روزي همچين اتفاقي براش بيفته.ازم خواست که کاري براش بکنم.اما من فقط يک مامور بودم ..چه کاري ميتونستم بکنم.کاري براش از دستم ساخته نبود.با خودم فکر ميکردم لازمه امثال ليلا قرباني بشن تا اسلام پايدار بمونه.بهترين و سخت ترين شب زندگيم همون شبي بود که تو زندان با ليلا بودم.اون شب به سرعت گذشت . صبح ليلا رو بوسيدم و ازش خداحافظي کردم.گفتم حلالم کن شايد شهيد بشم.ليلا سرشو پايين انداخت و هيچي نگفت.چند دقيقه بعد از پنجره ميديدمش که اونو همراه بقيه زنها به سمت اعدام ميبرن.ليلا اولين دختري بود که باهش بودم بخاطر همينم برام خيلي سخت بود.اون روز عازم جبهه شدم.چند وقت بعد از بعضي بچه ها که تو زندان بودند شنيدم که وقتي پدر و مادر ليلا براي تحويل گرفتن جنازه اش اومده بودن 1300 تومن از طرف دولت بهشون ميدادن و ميگفتن دخترتون ديشب عروس شده اينهم مهريه اش?
------------------------------------------------------------------------------------
مطلب بالا با ایمیل به دستم رسیده از نویسنده اش اطلاعی ندارم
با خوندنش مو به تنم سیخ شد
یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
......
چی بگم؟؟؟؟
سکوت
|
|
|
|
|
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 | |
|
|
| |